
تبليغات

موضوعات

جستجو

امکانات جانبي
داستان ترسناک یک پسر

سلام من سرتاسر زندگیم پر از اتفاقاتیه که دارم ازش یک کتاب میسازم ۱۲ سالم
بود متدین و نماز خون بودم از مدرسه اومدم خونه طبق معمول خونه کسی نبود در رو
بستم و شروع به درس خوندن کردم خونه ما کنار قبرستان پر از درختیه داشتم درس
میخوندم که دیدم از توی راه رو صدای پا میاد

سلام من سرتاسر زندگیم پر از اتفاقاتیه که دارم ازش یک کتاب میسازم ۱۲ سالم
بود متدین و نماز خون بودم از مدرسه اومدم خونه طبق معمول خونه کسی نبود در رو
بستم و شروع به درس خوندن کردم خونه ما کنار قبرستان پر از درختیه داشتم درس
میخوندم که دیدم از توی راه رو صدای پا میاد از ترس دزد رفتم نگاه کردم کسی
پشت در نبود در حیاطو قفل کرده بودم پس گفتم حتما روزه گرفتتم ولی گرسنه نبودم
باز نشستم صدا اومد ولی این بار صدایی بود که انگار انسانی رو دارند خفه
میکنند وخس خس میکرد ترسیدم بسم الله گفتم داخل آشپز خانه رفتم کسی را ندیدم
میز تلویزیون بزرگی داشتیم جثه کوچکم را پشتش پنهان کردم تلویزیون روشن بود
ولی با صدای کم در کابینت ها محکم بهم میخورد وباز هم صدای خس خس گریه کردم حس
کردم وارد خانه شده ودر کمد دیواری را باز کرد من از پشت میز تلویزیون یواشکی
سرک کشیدم صدای ممتد تلویزیون که موجود پنهانی کم وزیاد میکردش را شنیدم واز
خدا خواستم بمن که برایشروزه گرفته بودم کمک کند هوا داغ وسنگین تر میشد نفس
های تند میکشید انگار قصد پیدا کردنم را داشت جسم زرد رنگی را دیدم که دارد
وارد اتاق خواب میشود داشتم سکته میکردم ولی کمی دور شد من با چشمانم بدن زشت
او را دیدم انگار داشت با خودش حرف میزد ولی جمله ای با صدای ظریف ونامفهوم شب
شده بود ومن مادر را تو دلم فریاد میزدم صدای زیبای ربنا از تلویزیون پخش شد و
واشک ریختم اون موجود ترسناک با صدای وحشتناکی چرخ خورد وبه زمین افتاد اذان
گفت ومن حاظرم دستم را روی قرآن بگذارم که هوای خانه سنگینی خود را از دست داد
وعادی شد ولی در باز شد ومن باز ترسیدم صدایی مرا بخود خواند دخترم وقتی مادر
چهره کبود شده من را دید گریست و این عین واقعیت بود.
مطالب مرتبط
بخش نظرات اين مطلب

ورود کاربران

عضويت سريع

پشتيباني آنلاين

آمار

آخرين نطرات کاربران
معاف - با سلام و عرض ادبضمن تبریک بخاطر وبلاگ مفید و خوبتون. وبلاگ بنده هم در زمینه فروش انواع فایل های کاربردی فعال است. آیا تمایل به تبادل لینک دارید دوست عزیز؟
با احترام
- دوشنبه 08 دی 1404
تالار عروسی - عکسهای قشنگی بود - دوشنبه 08 دی 1404
رضا - دیشب در خواب ناگهان خدا در گوش من گفت:تو را چه به عشق. . .
گفتم چرا؟
گفت تو خوابی و عشقت در آغوش دیگریست . . .
لبخندی زدم و گفتم :
خدایا این مخلوق توست . . .
شاید تو خوابی که خبر از رسم دنیایت نداری . . . - دوشنبه 08 دی 1404
آرمیتا - به بعضیا هم باس گفت :ریاضی بلد نیستی به درک . . .
ولی جمع کن خودتو از زیر این و اون. . . . - دوشنبه 08 دی 1404
طراحی سایت - روحش شادپاسخ:خدا رحمتش کنه - دوشنبه 08 دی 1404
علی - ایول همشون باحالن
تالار پذیرایی - بسیار عالی بود.<a href="http://www.talarnet.com/" title="تالار پذیرایی"><h3>تالار پذیرایی<h3></a> - دوشنبه 08 دی 1404
درباره ما
-
سلام
امیدوارم دقایق خوشی را در این وبلاگ تجربه نمایید







