بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی

بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی

شنبه 24 مرداد 1405
تبليغات

تبليغات

موضوعات

موضوعات

بهترین مطالب
بازیهای اندروید
برنامه های اندروید
نرم افزار
دانلود آهنگهای ایرانی
دانلود نوحه و مرثیه
فایل های صوتی
داستانهای ترسناک
نوحه و مرثیه
داستان و رمان
کلیپ های گوناگون
تریلر فیلمها و بازیها
کلیپ های خنده دار
ویدیو کلیپ ها
عکس بچه ها
دانستنیها
آموزش های گوناگون
آموزش نرم افزار
آموزش کامپیوتر و اینترنت
آموزش
گوناگون
موبایل و سیم کارت
کامپیوتر و اینترنت
ترفندها
ایرانسل
همراه اول
آوای انتظار
گوناگون
دلنوشته
جوک و اس ام اس
مطالب آموزنده
مطالب خنده دار
مطالب
دختران
گوناگون
فیلمها
بازیها
ورزشی
ماشین و موتور
خنده دار
عاشقانه
خوانندگان زن و مرد ایرانی و خارجی
بازیگران زن و مرد خارجی
بازیگران زن و مرد ایرانی
مذهبی
عکس
جستجو

جستجو

امکانات جانبي

امکانات جانبي

منو کاربري


ارسال مطلب ويرايش پروفايل پنل کاربري صندوق پيام ارسال پيام پيام هاي ارسال شده تالار گفتمان خروج

داستان ترسناک یک پسر

  • 700

سلام من سرتاسر زندگیم پر از اتفاقاتیه که دارم ازش یک کتاب میسازم ۱۲ سالم

بود متدین و نماز خون بودم از مدرسه اومدم خونه طبق معمول خونه کسی نبود در رو

بستم و شروع به درس خوندن کردم خونه ما کنار قبرستان پر از درختیه داشتم درس

میخوندم که دیدم از توی راه رو صدای پا میاد


 

سلام من سرتاسر زندگیم پر از اتفاقاتیه که دارم ازش یک کتاب میسازم ۱۲ سالم

بود متدین و نماز خون بودم از مدرسه اومدم خونه طبق معمول خونه کسی نبود در رو

بستم و شروع به درس خوندن کردم خونه ما کنار قبرستان پر از درختیه داشتم درس

میخوندم که دیدم از توی راه رو صدای پا میاد از ترس دزد رفتم نگاه کردم کسی

پشت در نبود در حیاطو قفل کرده بودم پس گفتم حتما روزه گرفتتم ولی گرسنه نبودم

باز نشستم صدا اومد ولی این بار صدایی بود که انگار انسانی رو دارند خفه

میکنند وخس خس میکرد ترسیدم بسم الله گفتم داخل آشپز خانه رفتم کسی را ندیدم

میز تلویزیون بزرگی داشتیم جثه کوچکم را پشتش پنهان کردم تلویزیون روشن بود

ولی با صدای کم در کابینت ها محکم بهم میخورد وباز هم صدای خس خس گریه کردم حس

کردم وارد خانه شده ودر کمد دیواری را باز کرد من از پشت میز تلویزیون یواشکی

سرک کشیدم صدای ممتد تلویزیون که موجود پنهانی کم وزیاد میکردش را شنیدم واز

خدا خواستم بمن که برایشروزه گرفته بودم کمک کند هوا داغ وسنگین تر میشد نفس

های تند میکشید انگار قصد پیدا کردنم را داشت جسم زرد رنگی را دیدم که دارد

وارد اتاق خواب میشود داشتم سکته میکردم ولی کمی دور شد من با چشمانم بدن زشت

او را دیدم انگار داشت با خودش حرف میزد ولی جمله ای با صدای ظریف ونامفهوم شب

شده بود ومن مادر را تو دلم فریاد میزدم صدای زیبای ربنا از تلویزیون پخش شد و

واشک ریختم اون موجود ترسناک با صدای وحشتناکی چرخ خورد وبه زمین افتاد اذان

گفت ومن حاظرم دستم را روی قرآن بگذارم که هوای خانه سنگینی خود را از دست داد

وعادی شد ولی در باز شد ومن باز ترسیدم صدایی مرا بخود خواند دخترم وقتی مادر

چهره کبود شده من را دید گریست و این عین واقعیت بود.


  • تاريخ ارسال : جمعه 17 مهر 1394 ساعت: 13:24
  • نويسنده :

مي پسندم نمي پسندم
نظرات(0)

مطالب مرتبط


بخش نظرات اين مطلب



ورود کاربران

ورود کاربران

عضويت سريع

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    موبایل :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

      پشتيباني آنلاين
      آمار

      آمار

        آمار مطالب آمار مطالب
        کل مطالب کل مطالب : 117
        کل نظرات کل نظرات : 9
        آمار کاربران آمار کاربران
        افراد آنلاين افراد آنلاين : 0
        تعداد اعضا تعداد اعضا : 8

        آمار بازديدآمار بازديد
        بازديد امروز بازديد امروز : 0
        بازديد ديروز بازديد ديروز : 0
        ورودي امروز گوگل ورودي امروز گوگل : 0
        ورودي گوگل ديروز ورودي گوگل ديروز : 0
        آي پي امروز آي پي امروز : 0
        آي پي ديروز آي پي ديروز : 0
        بازديد هفته بازديد هفته : 8
        بازديد ماه بازديد ماه : 128
        بازديد سال بازديد سال : 135
        بازديد کلي بازديد کلي : 135

        اطلاعات شما اطلاعات شما
        آي پي آي پي : 216.73.216.196
        مرورگر مرورگر :
        سيستم عامل سيستم عامل :
        تاريخ امروز امروز : شنبه 24 مرداد 1405
        آخرين نطرات کاربران

        آخرين نطرات کاربران

          معافمعاف - با سلام و عرض ادب
          ضمن تبریک بخاطر وبلاگ مفید و خوبتون. وبلاگ بنده هم در زمینه فروش انواع فایل های کاربردی فعال است. آیا تمایل به تبادل لینک دارید دوست عزیز؟
          با احترام
          - دوشنبه 08 دی 1404
          تالار عروسیتالار عروسی - عکسهای قشنگی بود - دوشنبه 08 دی 1404
          رضارضا - دیشب در خواب ناگهان خدا در گوش من گفت:

          تو را چه به عشق. . .

          گفتم چرا؟

          گفت تو خوابی و عشقت در آغوش دیگریست . . .

          لبخندی زدم و گفتم :

          خدایا این مخلوق توست . . .

          شاید تو خوابی که خبر از رسم دنیایت نداری . . . - دوشنبه 08 دی 1404
          آرمیتاآرمیتا - به بعضیا هم باس گفت :

          ریاضی بلد نیستی به درک . . .

          ولی جمع کن خودتو از زیر این و اون. . . . - دوشنبه 08 دی 1404
          طراحی سایتطراحی سایت - روحش شاد
          پاسخ:خدا رحمتش کنه - دوشنبه 08 دی 1404
          علیعلی - ایول همشون باحالن - دوشنبه 08 دی 1404
          تالار پذیراییتالار پذیرایی - بسیار عالی بود.
          <a href="http://www.talarnet.com/" title="تالار پذیرایی"><h3>تالار پذیرایی<h3></a> - دوشنبه 08 دی 1404

          درباره ما

            سلام امیدوارم دقایق خوشی را در این وبلاگ تجربه نمایید

          کليه ي حقوق مادي و معنوي سايت مربوط به بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی بوده و کپي برداري از آن با ذکر منبع بلامانع مي باشد.
          قالب طراحي شده توسط: تک ديزاين و سئو و ترجمه شده و انتشار توسط: قالب گراف

          💬 نظرات کاربران
          💬ثبت نام کاربران
          💬ورود کاربران
          

          ابزار وبلاگ

          دوربين مدار بسته

          افزایش بازدید

          گوگل پلاس زیبا


          کد گوگل پلاس با تصویر