
تبليغات

موضوعات

جستجو

امکانات جانبي
داستان ترسناک ویلایی در شمال

من خونمون تو شهرک ویلایی ترسناک توی شماله و خونه ی عموم بغله خونه ی ماست عموم چن روز رفتن شیراز هر شب من میرفتم با پسر عموم بازیو فیلمو.. . اما چون خونه ی اونا قدیمی بود سبکش ترسناک بود فرشاد پسر عموم شبا میومد خونه ی ما همیشه کنارم میخوابید یه شب با پسر عموم کرممون گرفت رفتیم تو بالکن خوابیدیم که دیدیم از تو حیاط اونا صدای توپش میاد.

من خونمون تو شهرک ویلایی ترسناک توی شماله و خونه ی عموم بغله خونه ی ماست عموم چن روز رفتن شیراز هر شب من میرفتم با پسر عموم بازیو فیلمو.. . اما چون خونه ی اونا قدیمی بود سبکش ترسناک بود فرشاد پسر عموم شبا میومد خونه ی ما همیشه کنارم میخوابید یه شب با پسر عموم کرممون گرفت رفتیم تو بالکن خوابیدیم که دیدیم از تو حیاط اونا صدای توپش میاد.
پسر عمومو قلاب گرفتمو رفتش بالای دیوار که بین خونه ها بود گفت فقز ی گربس اومد خوابید تا اینکه فردا شب موقع اومدن از خونه ی پسر عموم ایناکسی با اون شروع به حرف زدن کرد فرار کردیمو داستانو برا بابام تعریف کردیم پدرم باور کردش و گفت شب ساعت دو میریمو میبینیم و وقتی رفتیم وای با چه صحنه ای روبرو شدیم
.
.
.
.
.
یکی به بلندیه ستون اونجا استاده بود صورتش زیره یه پارچه بودکه خاکی بود من زبونم بند اومده بود داشتم سکته میکردم که دیدم بقیه نیستن و منم دویدم سمت در حیاط ولی در قفل بود وقتی برگشتم اون نبود.رفتم تو خونه دیدم تو دستشویی یکی داره ناله میکنه یه یهو صندلی که تو حموم بود پرت شد سمتم و خوردش تو سرم سرم کلی درد گرفت ناگهان پدر بزرگمو دیدم رفتم سمتش که یهویی قیب شد سریع با پلیس تماس گرفتم.
پلیس اون منطقه اومد و جریانو بهش گفتمو اونام سه تا سرباز اونجا گذاشتن فرداش با پدرم رفتیم به سربازا سر بزنیم دیدیم هر سه تا شون کشته شدن بعد این جریان از اون محله رفتیم و رفتیم یه خونه ی اپارتمانی تو تهران خریدیم
مطالب مرتبط
بخش نظرات اين مطلب

ورود کاربران

عضويت سريع

پشتيباني آنلاين

آمار

آخرين نطرات کاربران
معاف - با سلام و عرض ادبضمن تبریک بخاطر وبلاگ مفید و خوبتون. وبلاگ بنده هم در زمینه فروش انواع فایل های کاربردی فعال است. آیا تمایل به تبادل لینک دارید دوست عزیز؟
با احترام
- دوشنبه 08 دی 1404
تالار عروسی - عکسهای قشنگی بود - دوشنبه 08 دی 1404
رضا - دیشب در خواب ناگهان خدا در گوش من گفت:تو را چه به عشق. . .
گفتم چرا؟
گفت تو خوابی و عشقت در آغوش دیگریست . . .
لبخندی زدم و گفتم :
خدایا این مخلوق توست . . .
شاید تو خوابی که خبر از رسم دنیایت نداری . . . - دوشنبه 08 دی 1404
آرمیتا - به بعضیا هم باس گفت :ریاضی بلد نیستی به درک . . .
ولی جمع کن خودتو از زیر این و اون. . . . - دوشنبه 08 دی 1404
طراحی سایت - روحش شادپاسخ:خدا رحمتش کنه - دوشنبه 08 دی 1404
علی - ایول همشون باحالن
تالار پذیرایی - بسیار عالی بود.<a href="http://www.talarnet.com/" title="تالار پذیرایی"><h3>تالار پذیرایی<h3></a> - دوشنبه 08 دی 1404
درباره ما
-
سلام
امیدوارم دقایق خوشی را در این وبلاگ تجربه نمایید







